Monday, February 21, 2011

    یکی از صحنه هایی که همیشه خیلی از دیدنش ناراحت می شوم صحنه دویدن آدم ها به دنبال اتوبوس است. فارغ از اینکه میرسند یا نه درماندگی نهفته در نفس عمل بسیار دردناک است. 

Tuesday, February 8, 2011

دیدید وقتی آدم یک جای جدید حمام می رود و آب را که باز می کند، سرد است و هی شیر آب را گرم می کند و هی آب گرم نمی شود و هی گرمتر می کند و بعد یک دفعه می سوزد! و بعد هی آب را سرد می کند و آب سرد نمی شود و هی سرد می کند تا اینکه یک دفعه آب یخ می شود!؟ و هی چند بار این پروسه تکرار می شود تا اینکه بالاخره به دمای اپتیموم برسد. همین

Saturday, November 6, 2010

خدای من! این مدرسه چه کرده است با ما . . .

شنبه ها ساعت 5:30 بیدار می شوم 6:45 از خانه راه می افتم تا به اتوبوسی که ساعت 7:20 از دانشکده به سمت بیمارستان مردآباد راه می افتد برسم. حداقل یک ساعت در راهیم که با اتوبوس های ما آدم سالم هم مریض می شود. و تا ساعت 12:30 آن جا هستیم  تا دوباره با اتوبوس برگردیم دانشکده و تا ساعت 4 هم دانشکده بمانیم.
دو روز است که مشکل گوارشی پیدا کرده ام طوری که حداقل هر یک ساعت باید سری به دستشویی بزنم. علائم اش شبیه مسمومیت غذایی است اما باور دارم که قسمت اعظم اش به خاطر ضعف سیستم ایمنی ناشی از استرسی که در مشاوره پنجشنبه صبح بهم وارد شد، است. (شاید در یک پست دیگر ماجرایش را بیشتر تعریف کردم.) ه
امروز صبح بیدار شدم و با وجودی که می دیدم حالم خوب نیست به سمت دانشکده رفتم آن جا که رسیدم دیدم نه غیر ممکن است که بتوانم همچنین روزی را با همچنین وضعیتی دوام بیاورم و برگشتم.
الان که غروب شده استِ، خاطره ی تمام روز هایی که مدرسه می رفتم و به دلیلی یک روز غیبت می کردم در ذهنم دارد باز نواخته می شود.
احساس گناه، ترس، افسردگی، عذاب وجدان، احساس اینکه شاید واقعا انقدر مریض نبوده ام و تنها تمارض کرده ام و شاید واقعا می توانستم بروم. احساس اینکه از کلی از درسها و از بقیه بچه ها عقب مانده ام... باورم نمی شود بعد از این همه سال، هنوز هم از درس و مدرسه (بخوانید دانشکده) می ترسم.

Thursday, October 28, 2010

دیشب خواب خودم را می دیدم . . . در زمان نوزادی! یعنی من الان و من نوزاد هر دو در خوابم بودیم و خودم، خود نوزادم را بغل کرده بودم و مواظبش بودم. ه
خیلی دلم می خواهد بدانم این ضمیر نا خود آگاه این بار چه پیامی را می خواهد برساند.

Monday, October 25, 2010

آخ جون! فردا هوا سرد میشه و ابری، تازه شبش هم بارون میاد!!! خوشحالم و زندگی خوب است. :) ه

Sunday, October 24, 2010

R.E.M. - everybody hurts

When your day is long and the night, the night is yours alone,
When you're sure you've had enough of this life, well hang on
Don't let yourself go, 'cause everybody cries n everybody hurts sometimes

Sometimes everything is wrong. Now it's time to sing along
When your day is night alone, (hold on, hold on)
If you feel like letting go, (hold on)
If you think you've had too much of this life, well hang on

'Cause everybody hurts. Take comfort in your friends
Everybody hurts. Don't throw your hand. Oh, no. Don't throw your hand
If you feel like you're alone, no, no, no, you are not alone

If you're on your own in this life, the days and nights are long,
When you think you've had too much of this life to hang on

Well, everybody hurts sometimes,
Everybody cries. And everybody hurts sometimes
And everybody hurts sometimes. So, hold on, hold on
Hold on, hold on, hold on, hold on, hold on, hold on
Everybody hurts. You are not alone
چشمانم می سوزند، از اشک هایی که آمدند و همین طور آن ها که نیامدند. زیر دوش تنها جایی بود که توانستم بدون ترس از اینکه کسی مزاحمم شود یا کسی صدای گریه ام را بشنود و یا کسی خیسی صورت و چشمانم را ببیند، گریه کنم که باز هم مادرم آمد که چرا انقدر طولش می دهی؟!!!
I had a reoccuring nightmare of me being naked or urinating in public. and it interprets as lack of privacy. now I see why!
ناراحتم ... خیلی زیاد. می توانم بگویم در یک ماه گذشته هیچ وقت انقدر ناراحت نبودم. و سخت است وقتی که سر کلاس نشسته ای و گریه ات می گیرد و حدود 30 و خرده ای جفت چشم می توانند ببینند تو را.
دوستانم خیانت کرده اند بهم. یعنی احساسش برای من این گونه بود حتی اگر خود عمل هم این طور شنیده نشود.

   خانوم سین، شما که با هر کس که بخواهی می توانی ارتباط برقرار کنی و دوست شوی. آخر چرا آقای واو؟! من در کل این دانشکده از یک نفر خوشم آمد و داشتم با آرامش و سر فرصت قدم هایم را برای ارتباط بر می داشتم که شما سر رسیدی. دوست عزیزم شما می گویی که حتی خوشت هم نمی آید ازش! خب چرا می روی باهاش حرف می زنی و می خندی که بعد توی راهرو به هم سلام کنید؟! که ناتوانی مرا به رخم بکشی با تواناییهایت؟! که بگویی من حتی با کسی که ازش خوشم هم نمی آید دوست می شوم و تو حتی با کسی که دوستش داری هم نمی توانی هیچ غلطی بکنی؟! نمی دانم شاید هم خیلی تقصیر شما نیست. تقصیر من است که  فکر می کنم همه صبر می کنند تا من به اهداف طولانی مدتم برسم. که فکر میکنم حداقل دوستانم برای من و خواسته ها و نگرانی ها و مشکلاتم احترام قائلند. که ساده بودم که تا قبل از اینکه من توجه شما را به آقای واو جلب کنم، اصلا متوجه حضورش هم نمی شدید. بله شما حق دارید با هر کسی که بخواهید دوست شوید. اما من کسی نیستم که بایستم و مبارزه کنم. که با شما بر سر جلب توجه آقای واو بجنگم. من کسی نیستم که بر سر یک پسر با کسی بخواهم بجنگم.  
نمی دانم کمی هم از دست آقای واو ناراحتم که من این همه نگاهش کردم و هیچ اتفاقی نیفتاد و یک روز حرف زدن شما سلام کردن در راهرو را در پی دارد. باشد اگر شما را ترجیح می دهد من قبول می کنم و کنار می روم. حتی اگر شما هم ازش خوشتان نیاید! دیگر حتی دلم نمی خواهد نگاهش کنم.
و خانوم میم! شما که از خانوم سین طرفداری می کنید و با تمام قلبتان ایمان دارید که من خودم به تنهایی موفق نمی شوم! شما هم دیوانه کردید مرا. که هر چه می کشم، که نه ،حداقل نصفش تقصیر شماست که نه تکلیفتان با خودتان روشن است نه با من. که انگار یخ زده اید در جایتان و هر چه من نشانه و خط و تیک و تاک و از این داستان ها به میان می آورم، اصلا انگار نه انگار و بعد که من تصمیم می گیرم که حرکت کنم و بی خیالتان شوم و یک منبع عاطفی دیگر پیدا کنم برای نیازهایی که پاسخ داده نمی شوند می پرسید: ما خوبیم با هم؟ چیزی شده؟!
اما از همه بیشتر از دست خودم ناراحتم. از ناتوانی هایم . . . از اینکه نمی توانم با وجود همه مشکلاتم تغییری ایجاد کنم در وضعیتم.
خسته شدم. و خوانده نشدن این بلاگ هم کمکی به من نمی کند!
می دانم که فردا از نوشتن اینها پشیمان خواهم شد و به خصوص اگر یکی از اینهایی که راجع بهشان اینجا نوشتم اینرا بخواند. چون اینهایی که نوشتم فقط و فقط احساس هایم است که هیچ فکری هم پشتشان نیست و فکر کنم که قصد ناراحت کردنشان را هم ندارم. البته شاید در لحظه دلم بخواهد انتقام بگیرم به خاطر این همه ناراحتی که به من وارد شد و این همه اشکی که از عصر تا حالا ریخته ام ، ولی در کل دلم نمی خواهد ناراحت شوند. به خصوص شما خانوم میم! که می دانید خیلی دوستتان دارم